انگار همین دیروز بود. به چشم برهم زدنی گذشت. درست 20 سال پیش بود که علیرغم نفرتی که به هنر تئاتر داشتم و تنها به اصرار یکی از همکلاسیهایم در مدرسه راهنمایی حکیم اولین نقش هنریم را ایفا کردم. شاید برای فرار از زمزمه محبت معلم بود که عشق به تئاتر جایگزین نفرت شد.
نمی دانم چه شد. انگار جادو شدم. نه درستش اینست که مسخ شدم.
بهمن 67 سرآغاز ورود من به دنیای تئاتر شد . و به همین راحتی 20 سال گذشت. تنها خدا میداند که چگونه شبها را روز کردم و روزها را شب. چه روزهایی که با یک دنیا غم جماعتی را خنداندم و چه شبهایی ذوق در دل نشسته را با حس غم ادغام کردم.
بازی کردم و بازی خوردم ، گریاندم و گریه ام انداختند ، خنداندم و نخندیدم و هیچگاه خودم نبودم.
دلم لک زده است برای خودم.
بارها اندیشیدم که اگر وارد دنیای هنر نمیشدم به چه کاری مشغول میشدم. یا بهتر است بگویم چه کاری از دستم برمی آمد. هر چه بالا پایین میکنم وادی پر مخاطره هنر را امن ترین وادی برای خالی کردن بغض های فرو خورده ام دیدم. اما دریغ که فرصتی برای خالی کردن بغضها دست نداد. البته چرا دروغ بگویم؟ فرصت دست داد ، بر خرابه های آتلیه خیابان نشاط بغضم ترکید. که دوران آغازین تئاتر را در آنجا طی کردم و پس از آن دیگر نشاطی در آن خیابان ندیدم.
و بارها و بارها تا مرز گریه رفتم اما غرور نگذاشت.
و حال ... در راستای انجام رسالت هنری و موثر بودن در وادی هنر تئاتر و بهره مندی همه هنرمندان دلسوخته اهل دل و در آستانه ورود به دهه سوم فعالیتهای تئاتری خود ، ذوقی در دلم خانه میکند. در تاریک زیر زمین سینمای اکسین و شکل گیری آتلیه های چند منظوره که شاید یادگاری باشد از حقیری که جز سینه ایی سوخته و قلبی آزرده و گرده ایی زخم خورده از فرو آمدن دهها خنجر چیزی دیگر در اختیار ندارد.
و جواب این پرسش که من در کجای تئاتر این استان قرار گرفته ام؟
و حاصل عمر تلف شده در سرما و گرمای این استان چیست؟
و دست چند هنرمند دلشکسته را گرفتم؟
و مرهم چند دل رنجیده؟
و...
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم

فریبا (۱۳۸۳)

سمفونی روی گدازه های آتشفشان تلخ (۱۳۸۶)